گزارش عجله ای . . .
هر روز صبح با دیدن چشمای معصومت تمام خستگی های شبانه ام فراموشم میشه. هنوز گیج از بدخوابی دیشبم که تو سرحال و پر انرژی چند ثانیه ای بهم خیره میشی و بعد از لبخند من چنان خنده ی پر ذوقی تحویلم میدی که یه وقتایی فکر میکنم شاید بهونه های دیشب فقط یکسری شوخیه کودکانه بوده, شاید میخواستی شدت علاقه ی من رو به خودت محک بزنی. دردونه ام نگاه معصومانه، حرکات شیرین و صدای ظریف و دوست داشتنیت دنیا دنیا شور و شوق زندگی در رگهامون به جریان میندازه. این روزهای تکرار نشدنی زندگی من و باباییت خیلی بیشتر از اونچه فکرش رو میکردیم برامون لذتبخشه. هر روز به نسبت روز قبل تغییرات بیشتر و جذابتری میکنی. با اینکه هنوز 3 ماهت تموم نشده اما کاملا من و باباییت رو میش...







